نقد نظام آموزش معماری ۱: اصول آموزش معماری   

 

گشايش : این یاددشت در پاسخ به دعوت دوستان در وبلاگ فضای رویداد (ضيافت ۳) تهیه شده است، پيش­تر قول داده بودم با یادداشتی با عنوان «سالهای میهمانی در آموزش معماری» در این ضیافت مشارکت کنم. اما در اين چند روز اظهار نظرها متفاوت و گاها بی­تکلف و غیر مسئولانه در باب آموزش معماری نشان داد که ما مثل هر موضوع دیگر چنان به سراغ آموزش معماری رفته­ایم که گویا قرار است بی­خبر از هر جای ديگر و بی­ توجه به تمام انديشه­ها و تجربه­های ديگران اقدام به آموزش معماری نماييم. تا جایی که یادم مي­آید موضوع ضيافت 3 «نقد نظام آموزش معماری» بود، اما در  یادداشت­ها و نظرات در طی اين چند روز بيش از آنکه نقدی (مستند و منصفانه) ـ به جز چند مورد ـ بر اين نظام داشته باشيم از رویاها و تصوراتمان در مورد آموزش معماری گفتیم و از هر دری سخنی تا دیگران را تأیید یا نفی نماييم. شايد نظامی که آموزش اين چنينی دارد این گونه نیز بایست نقد شود و شاید من در اشتباهم که همه اينها نقد نظام آموزشی هستند.

... به هر حال بهتر دیدم قبل از انتشار یادداشت اصلی­ام،  یکی از منابع کلاسيک در مورد آموزش معماری که سالها پيش بخش­هایی از آن چاپ شده ، نقل کنم تا هم به قول جناب آقای رفيعی غر نزده باشم و هم ادای دین.

 

اصول آموزش معماری

میس وان در روهه/ ترجمه سام طهرانچی

       

مدرسه­ی معماری دو هدف دارد: تربيت معمار با انتقال دانش و مهارتهای ضروری، و  تعليم وی برای استفاده­ی مناسب از دانش و مهارتهايی که به دست آورده است. بنابراين تربيت، اهداف عمل را در نظر دارد، اما تعليم، ارزشها را. وظيفه­ی تعليم ايجاد بينش و مسئوليت­پذيری است. تعليم بايد نظرات غير مسئولانه را به قضاوت مسئولانه تبديل کند و از نظرات اتفاقی و دلبخواهی به وضوح منطقی نظمی آگاه رهنمون گردد.

در ساده­ترين صورت، معماری فايده­ گرا است، اما می­تواند از ميان طيف کامل ارزشها به بالاترين جايگاه اجتماعی وجود معنوی در قلمرو هنر ناب برسد.

اين تحقق بايد نقطه­ی آغاز هر نظام آموزشی معماری باشد. اين نظام، گام به گام بايد آنچه را که ممکن است، آنچه که لازم است و آنچه مهم است را روشن سازد. به اين دليل است که موضوعهای گوناگون بايد هماهنگ شوند تا در هر مرحله، وحدت ارگانيک وجود داشته باشد و دانشجو بتواند تمام جنبه­های گوناگون ساختمان را در رابطه­شان با يکديگر مطالعه کند.

جدا از آموزش فنی، دانشجو بايد بياموزد که ترسيم کند تا دست و چشمش تعليم ببيند و به ابزار بيانش تسلط پيدا کند.

تمرينها به او حس تناسب، ساختار، فرم و ماده را می­دهند و به او نشان می­دهند که آنها چگونه به هم مربوط­اند و آنچه را که می­توانند بيان کنند. پس از آن دانشجو بايد با مواد و ساختمانهای ساده از چوب، سنگ و آجر آشنا شود و سپس ياد بگيرد که با فولاد و بتن مسلح به عنوان مصالح ساختمانی چه کارهايی می­تواند انجام دهد. در عين حال او بايد بياموزد که اين عناصر چگونه به طور قابل ملاحظه­ای به يکديگر وابسته­اند و چگونه مستقيماً با فرم بيان می­شوند. ... آنچه مهم است شيوه­ای است که با آنها [مواد] رفتار می­شود. ارزش مواد به اين بستگی دارد که ما از آنها چه می­سازيم.

پس از مواد و روشهای ساخت، دانشجو بايد خود را با کارکردها آشنا سازد. آنها بايد به دقت تحليل شوند تا او دقيقاً بداند که کارکردها با چه چيزهايی درگيرند. بايد کاملاً تفهيم شود که چرا و چگونه طرحهای يک ساختمان از ساختمان ديگر تفاوت می­کند. چه چيزی است که هويت ويژه­ای به يک ساختمان می­دهد.

هر باب ورود به مسائل شهرسازی بايد مسائل اساسی را که بر آن استوار است بياموزد و آشکارا نشان دهد که چگونه تمام جنبه­های ساختمان با يکديگر ارتباط بينابين داشته و با شهر به عنوان يک موجود زنده (ارگانيسم) رابطه دارند.

سرانجام، از طريق ترکیب کل دوره­ی آموزش، دانشجو با ساختمانی به عنوان هنر آشنا می­شود، و به اين ترتيب، ماهيت ذاتی هنر، کاربرد معانی و مفاهيم آن، و تحقق آن در ساختمان به او آموخته شده است.

اما، اين مطالعات بايد تحليل روحيه­ی زمانی را که به آن وابسته­ايم در برگيرد. زمان حال و گذشته به خاطر تمايزها و تشابه­ها، هم در مواد و هم در درک معنوی بايد مقايسه شوند. به اين دليل است که ساختمانهای متعلق به زمان گذشته بايد مطالعه شوند و به گونه­ی روشن توصيف شوند تا درک روشنی از عوامل ضروری آنها به دست آيد. تنها منظور پذيرفتن و درک عظمت و اهميت اين بناها به عنوان معيار معماری نيست، بلکه همچنين درک اين مطلب است که آنها محدود به يک دوره­ی خاص غير قابل تکرار در موقعيت تاريخی بودند که اين مطلب وظيفه­ی تجلی بخشيدن به دستاوردهای خلاقانه­ی اين دوران را بر دوش ما می­نهد.

 

به نقل از: مجله معماری و شهرسازی، شماره 38 و 39، ص106.   

 

لینک
   معماری، هویت و رسانه   

 نمی­دانم  چه علتی دارد که اين روزها در هر جستجوی با دلیل و بی دلیل در دنیای مجازی از سايت انسان شناسی و فرهنگ سر درمی­آورم. گرچه مطالعات فرهنگی و به خصوص آسيب­شناسی فرهنگی از علايق و دغدغه­های هميشگی­ام است، اما اينکه در طول يک هفته مجبور شوم در مقابل دو گزارش اين سايت تلنگری بخورم و انگيزه نوشتن پيدا کنم در نوع خود جالب توجه است.

در پست قبلی آسیب­شناسی اجتماعی در قالب پدیده­ای به نام محسن نامجو مرا وا داشت تا تعمقی کنم و این بار معماری و هويت.

داستان از اين قرار است که بامداد امروز (پنج شنبه) در پايگاه اطلاع رسانی دکتر فکوهی (سایت انسان­شناسی و فرهنگ) دو مطلب در قالب پاسخ به پرسش­ها توجهم را جلب کرد. اين سایت بخشی به نام پرسش و پاسخ دارد که مخاطبان پرسش­های خود را در حوزه­های مختلف علوم انسانی و به خصوص حوزه­ فرهنگ طرح و مديريت سایت به آنها پاسخ می­دهد. اما این بار سوال از معماری بود، از آن دسته سوالاتی که من به آنها سوالات لعنتی می­گویم: معماری و هویت. پرسش اول از چرایی عدم تداوم هویت در معماری خانه و دومی بازیابی هویت در معماری.

به نظر من پاسخ پرسش اول از ديدگاه جامعه­شناختی و سياسی قابل توجه و مهم است چرا که برای همه مردم و به خصوص ما معماران (!؟) باری دیگر خاطر نشان می­سازد که مسأله معماری به طور عام و هویت در معماری به صورت خاص در خود معماری خلاصه نمی­شود و تا زمانی که  تفکر و عمل در معماری به تعاریف، تصورات و برداشت­های تقلیل­گرايانه و محدود ما از معماری بسنده شود گرهی از کار معماری در اين سرزمين گشوده نخواهد شد. اما در مورد پاسخ پرسش دوم بیشتر دیدی کلان به موضوع شده است که قابل تعمیم به تمام حوزه فرهنگ است و بازیابی هویت در معماری مورد توجه دقیق­تر واقع نشده است. اما به هر روی قابل تأمل است. برای آنکه زیاده­گویی نشود، عین پرسش و پاسخ (اصل مطلب) عینا نقل می­شود تا اگر دوست داشتید بخوانید و مهم­تر از آن اگر صلاح دانستید در این زمینه نظر دهید. 

 

اما همه اینها بهانه است تا موضوع مهم­تری را که دغدغه این یادداشت است، در میان گذارم: عدم توانایی جامعه علمی و حرفه­ای معماری در بهره­گیری از قابلیت­های رسانه و به خصوص فضای مجازی.

به نظر من اين پرسش­­ها و هزاران پرسش مشابه و متفاوت آنقدر تخصصی هستند که بشود از جامعه و تخصصی و حرفه­ای آن مورد سوأل قرار گیرد و برای آن پاسخی شنیده شود، اما متاسفانه نبود چنین فضاهايی چه در فضای فيزيکی و چه در فضای مجازی به این مساله دامن می­زند که چنین پرسش­هایی در حوزه­ای به جز معماری دنبال شود. البته بایستی بلافاصله اضافه کنم که اين سخن به هیچ رو به این معنی نیست که حوزه­های ديگر صلاحيت انديشه و تعمق در این مورد را ندارند بلکه هدف اصلی آن است که نشان دهم به چه میزان جامعه معماری در اين مورد با سهل­انگاری برخورد می­کند.

 برای مثال اگر کسی از میان مخاطبان جامعه مجازی چنين پرسش­های در سر داشته باشد در کدام سايت معتبر معماری آن را طرح خواهد کرد و کدام صاحب­نظر به او پاسخ خواهد داد، یا  چه تعداد از صاحب­نظران و اساتید بنام معماری که هر روز از تریبون­های مختلف در موارد مشابه اظهار نظر می­کنند به تدوین و نشر نظرات خود در فضای مجازی اقدام کرده­اند تا مورد هم­اندیشی و نقد قرار گيرد. شما کدام سایت معماری را سراغ دارید که در عين حال که مخاطب عام را جذب می­کند به مخاطبان تخصصی و حرفه­ای سرويس می­دهد (مشابه همین سایت انسان­شناسی و فرهنگ). اصلا چرا دیگران، مگر خود من یا دوستانی که سال­هاست در فضای مجازی حضور دارند چگونه با اين مسأله برخورد کرده­اند و چه فضايی را در اين زمینه فراهم آورده­اند.

پيش­تر مجتبی محمدظاهری در پستی رسالت­های وبلاگ نويسی رسمی معماری را مورد سوال قرار داده بود،من نیز بر اين نظرم که اگر ما معماری را يک رسانه و ابزار فرهنگی تلقی می­کنيم  و بر آن رسالت فرهنگی قايلیم بايستی از امکانات ساير رسانه­ها در جهت ارتقاء جایگاه فرهنگی معماری بهره گیریم مگر آنکه عمل معماری را محدود به تولید و آفرينش اثر معماری بدانیم. از همین رو پیشنهاد می­کنم  در هستی و چيستی حضور معماری در عرصه فضای مجازی بازاندیشی کنیم و در گام نخست در مورد ماهیت و کيفيت حضور وب­نویسی رسمی مماری به هم اندیشی بپردازيم. شايد اگر در ضيافت چهارم در مورد چنین مهمی بیاندیشیم ، بیراه نباشد.

 تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

و اما آن دو پرسش و پاسخ­شان:   

بعد از دوره قاجار چه اتفاقی افتاد که ما دیگر شاهد ساخت خانه هایی با هویت معماری ایرانی نیستیم؟

نام پرسش‌گر: ـ

اولا نمی­توانیم با قاطعیت بگوئیم که بعد از قاجار ما معماری با هویت ایرانی نداشته­ایم، این نوعی بی انصافی در داوری ما نسبت به کار پر ارزش بسیاری از معمارانی است که گاه در تمام عمر به خلاقیت خود در ایجاد هویت ایرانی ادامه داده اند. اما این یک واقعیت است که از این معماران بیشتر جنبه  حاشیه­ای و نقطه­ای داشته­است و نه تعمیمی یافته. دلیل به نظر من تا اندازه زیادی آشکار است. از اواخر دوره قاجار ما با ورود گسترده «مدرنیته» در  شکل و شمایلی از آن که می­شناسیم، یعنی یک مدرنیته دیکتاتور منشانه  و صوری روبرو هستیم که لحاظ عقب­افتادگی کاملا شبیه به قاجار است، اما به ظاهر و به  دلیل ساخت و سازهایی پایه­ای به نظر می­رسد که از آن پیشرفته­تر بوده است. ما از ابتدای سلطنت پهلوی دوم وارد تقلیدی هر چه گسترده تر از آنچه معماری و  صورت­ها و نشانه­های غربی می­پنداریم، می­شویم و به ظاهر هم بسیاری از این بناها را به وجود می­آوریم، بناهایی نظیر راه آهن و دانشگاه و پل­ها و غیره... اما  این بناها فاقد روح مدرنیته و طبعا فاقد روح محلی هستند کما اینکه «ملیت» غایب بزرگ این صحنه است. ملی­گرایی رضا شاهی در فقدان دموکراسی به سرعت بدل به نوعی  نظام آمریت می شود که تصور می­کند با ایجاد تمرکز و نظام های حقوقی و نهادهای رسمی و دولتی می تواند «ملت» به وجود بیاورد. البته این نهادها مفید هستند و  نباید انکار کرد که چنین تمرکزی به نوعی از دولت ولو دولتی آمرانه حیات می­بخشد، اما کسانی که بر این امر تاکید می­کنند، ظاهرا از یاد می­برند که ایران پیشینه بیش از دو هزار سال دولت متمرکز را داشته است و بنابراین ایجاد تمرکز دولتی در پهنه­ای که  دوره به دوره دچار تشتت و بی­سامانی می­شده است، به معنی ایجاد دولت ملی نبوده است. از همین جا باید به این نتیجه­گیری رسید که در نبود دولت ملی، تلاش برای آنکه عناصر هویت ایرانی را در معماری  عمومی بیابیم تلاشی بیهوده است. البته این نکته نهایی را هم اضافه کنم که دولت قاجار را هم نباید به مثابه نمونه­ای الگو وار بری چنین معماری­ای گرفت، آنچه به وجود عناصر معماری در این دولت بر می­گردد در حوزه عمومی مترکز است و نه در تعمیم این عناصر در ساخت و سازهای مردمی که طبعا نمی­توانسته است وجود داشته باشد چون اصولا در آن دوران «ملت» ی وجود نداشته است. به عبارت دیگر شاید این یک انتظار بیهوده باشد که در نبود «ملت» ما خواسته باشیم عناصر «ایرانی» در مفهوم  «ملی» در معماری بیابیم، مگر آنکه منظورمان از این عناصر، عناصری صوری و باستانی و قدیمی باشد و چندان نیز به  محتوا و چارچوب های آنها نیاندیشیم.

 

تا چه اندازه به بازیابی هویت ایرانی در معماری امیدوار هستید؟

نام پرسش‌گر: ـ

گمان من آن است که بازسازی هویت ملی از طریق هر گونه ابزار  فرهنگی در آینده­ای که ما در نظام شبکه­ای جهان پیش رو داریم کار بسیار مشکلی است. در واقع، جهان  هر چند «تکثر فرهنگی» و حتی به نوعی «جماعت گرایی های فرهنگی» را می­پذیرد، اما ، این موارد را  عموما در چارچوب نظام های «درهم آمیخته» و «ترکیبی»  می پذیرد و برای چنین فضاهایی امکان بقا به وجود می آورد. در شرایطی که «جریان» های  حرکت انسان­ها، اشیاء، پول­ها، ایده­ها و غیره به قول آپادورای ، اصلی­ترین  و رایج­ترین پدیده­ای است که ما درجهان معاصر مشاهده می­کنیم،  کمی  خوش خیالی است که  تصور کنیم، می­توانیم به «اصالت» ی فرهنگی دست پیدا کنیم، مگر آنکه از ابتدا اهدافی صرفا صوری را نشانه بگیریم. با این وجود، نداشتن «اصالت» اگر به صورت نداشتن «هویت» در بیاید، به موقعیتی  بسیار حادتر خواهیم رسید که زیستن در جهان را در موقعیتی که خواسته باشیم تاثیر گذار باشیم و یا جدی مان بگیرند، باز هم مشکل تر می کند. «هویت» اصلی است که امکان می­دهد  درون «تکثر فرهنگی» حرفی برای گفتن داشت و صرفا چشن به دهان دیگران و به دست آنها ندوخت. برای این کار نیز باید خلاقیت فرهنگی داشت که خود نیازمند فضایی است که در آن  اندیشه­ای بتوانند در آزادی کامل رشد کرده و شکوفا شوند. در غیر این صورت متاسفانه  شاهد آن خواهیم بود که سطحی­ترین افراد و کوتاه بینانه­ترین اندیشه­ها در پیش­ترین نقاط صحنه قرار بگیرند و دیگران را کنار بزنند. ظاهرا انسان­ها همواره تقلیل­گرایی فکری و ساده اندیشی را به تعمیق و اندیشمندی ترجیح می­دهند. بنابراین باز یافتن هویت ایرانی امری ممکن و حتی ضروری است زیرا ما نمی­توانیم هزاران سال پیشینه تاریخی خود را که به آن مدیون هستیم از یاد ببریم و حق نداریم سقوط اخلاقی گروهی را که با هر ادعا و هر ایدئولوژی­ای تظاهر به «جهانی بودن» و از آن بدتر «مدرن» بودن می­کنند، و یا برعکس دعوی «سنتی » بومی صوری را دارند،  بدون آنکه معانی این سخنان را بدانند و به خصوص بدون آنکه کم­ترین تجربه­ای از این سنتی یا مدرن بودن و کمترین ظرفیتی برای تحمل آنها داشته باشند، تحمل کنیم. نفی این گرایش­های تند روانه و سطحی به گمان من به خودی خود نوعی بازیابی هویت ایرانی و در عین حال جای گرفتن در جهانی است که خواه ناخواه باید آن را و پیچیدگی­اش را پذیرفت اما  بهتر است از این توهم که با ساده اندیشی و سطحی نگری در چنین کاری موفق خواهیم شد بیرون بیائیم. 

 

لینک
   پديده ای به نام محسن نامجو   

 

 

موسیقی محسن نامجو شاید جزء نادر موسیقی­های جامعه مدرن (امروزی) ايران است که ويژگی­ها و خصوصیات دوره خود را برمی­تاباند و آرمانها، رویاها و تجربه­های زیستی همه ما را به زبان شعر و موسیقی به تصویر می­کشد و از همین رو مورد اقبال نسل دومی و سومی­های جامعه امروز ایران واقع می­شود.

اما موسیقی محسن نامجو سوای چنین کارکردهایی، واجد ویژگی دیگری است که مرا به فکر وا می­دارد: موسیقی نامجو، موسیقی­ای شهری و به شدت فضامند است. از همین رو درجستجوهای گاه و بی گاهی که می­توان در موضوع فضا در ادبیات معاصر انجام داد از نمونه­های در خور توجه و قابل بررسی است. شاید این پديده نوظهور از جنبه­های موسیقايی در سال اخیر مورد بررسی و تحلیل واقع شده است. اما کمتر به جنبه­های جامعه­شناسی، روان شناسی اجتماعی و ... اين پديده و مخاطبانش توجه شده است.

در یکی از کم­شمار رویکردهای جامعه­شناسانه به اين پديده سارا شریعتی،استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران، موسیقی نامجو و مخاطبانش را مورد تحلیل و بررسی قرارداده است. او می­نویسد:

ـ اين موسيقي جواني آگاه و گرفتار جبر است. جبر جغرافيايي: "من زاده ي آسيايي".

ـ اين  موسيقي جامعه در حال گذاري است  که دورکيم توصيف مي کند. جامعه اي که "آرمانهاي پدرانش ديگر او را به شور و شوق نمي آورد و آرمانهاي جديدي هم نيافريده بود"، جامعه اي بسيار ادغام گر، انسجام گر که مي خواهد اين من هاي متکثر و فرديت يافته را يکي کند، يکدست کند.

ـ کلام نامجو رنج است تا اعتراض. نوميد است تا مطالبه گر. حسرت خورده است تا افشاگر. " آرامش با ديازپام ۱۰ " است تا شورش. خود ويرانگري است تا ويرانگري.

و...

پیشنهاد می­کنم اصل مقاله را در سایت انسان­شناسی و فرهنگ مطالعه کنید.

 

 

لینک